
حاج طهماسبی یک سال من شاگردی این حاجی محترم را کردم . ( به گمانم سال 64-65 به هرحال بعد از زندان و پیش از رفتن به دانشگاه بود ) . صبح که می رفتم می دیدم او مغازه را کاملا آب و جاروب زده و تمیز کرده است . انسان عجیبی بود . وقتی اذان می گفتند از خواب برمی خاست . به نانوایی می رفت و چند نان تازه می خرید . به خانه مادر پیرش سر می زد او را تیمار می کرد و برایش صبحانه می گذاشت . به خانه خودشان می رفت و صبحانه آنها را آماده می کرد . به گل ها و باغچه ها آب می داد . سپس به مغازه می آمد و مغازه را به قول خودش مثل یک دسته گل تمیز می کرد . وسواس عجیبی دراین کار داشت . ابتدا با یک جاروی دستی آب زده ه...
ادامه مطلب
برابری نگاه برابر می خواهد اگر زمين صاف بود و مسطح من تو را برابر يا حتي بزرگ تر از خود مي ديدم همچنان كه تو مرا برابر يا بزرگ تر از خود مي ديدي بي هيچ ترديدي. اما زمين كه گرد شد من تو را كوچك تر از خود مي بينم چنانكه تو مرا كوچك تر از خود مي بيني زمين كه گرد باشد هركس ديگري را كوچك تر از خود مي بيند زمين كه گرد باشد قامت هركس و هرچيز را ميزان فاصله اش به من تعيين مي كند و اين يعني من مركز زمين هستم عجب توهم شگفتي ! حق داشتند مردمان قديم زير بار اين نگاه نمي رفتند وقتي نگاه ها برابر نباشد چگونه مي توان به برابري رسيد ؟ ...
ادامه مطلب