خرید بک لینک

حاج طهماسبی

یک سال من شاگردی این حاجی محترم را کردم . ( به گمانم سال 64-65 به هرحال بعد از زندان و پیش از رفتن به دانشگاه بود ) . صبح که می رفتم می دیدم او مغازه را کاملا آب و جاروب زده و تمیز کرده است . انسان عجیبی بود . وقتی اذان می گفتند از خواب برمی خاست . به نانوایی می رفت و چند نان تازه می خرید . به خانه مادر پیرش سر می زد او را تیمار می کرد و برایش صبحانه می گذاشت . به خانه خودشان می رفت و صبحانه آنها را آماده می کرد . به گل ها و باغچه ها آب می داد . سپس به مغازه می آمد و مغازه را به قول خودش مثل یک دسته گل تمیز می کرد . وسواس عجیبی دراین کار داشت . ابتدا با یک جاروی دستی آب زده همه جا را جارو می کرد . سپس با یک گرد گیر ( نمی دانم دقیقا اسمش چیست . چوبکی بود و سرش پارچه هایی که باسرعت می زدند تا گرد وخاک ها بپرد ) تمام طاقچه ها و قفسه ها را گردگیری می کرد . درنهایت با چند دستمال مختلف ( برای شیشه یا ویترین و قفسه ها ) همه جا را دستمال می کشید .

یک موتور هوندای 100 قدیمی داشت . آنچنان این موتور را برق می انداخت که روزی چند نفر مشتری اش می شدند و از او می خواستند این موتور را به آنها بفروشد . اما او هرگز موتور را نمی فروخت . حتی یک بار دزدی نقشه کشید تا آن را برباید اما موفق نشد. باور کردنی نبود .غیر از مسایل موتور و روغن و غیره ظاهر موتور را چنان دستمال می کشید که گویی همین الان خریداری شده است . تمام سیم پره های آن را یکی یکی دستمال می کشید . او نخستین کسی در ایران بود که دستکش خاصی را برای موتورش تعبیه کرده بود تا در زمستان و سرما آسیب نبیند . بعدها این دستکش ها درایران مد شد وهنوز هم هست .

خیلی ها او را به مال دوستی و وسواس متهم می کردند. به واقع هم خسیس بود . اما من در لابلای این جنون چیزی دیگر را می دیدم . یک نوع عشق و علاقه به تمیزی و عشق وعلاقه وافر به کار کردن . به رنج کشیدن و تحمل سختی ها . او درعین حال که انسان مرفهی بود و برای خود مال و املاکی داشت اما از همان صبح علی الطلوع تا شب کار می کرد . می گفت شب ها چند سال است دارد رمان خواجه تاجدار را می خواند . اما تا یک صفحه از آن را می خواند خوابش می برد و اهل خانه کتاب را از دستش گرفته متکا را زیر سرش می گذارند .

بسیار تند مزاج و بداخلاق بود . روزی نبود که با چند مشتری درگیر نشود . مردم از او بدشان می آمد و مشتری ها مغازه اش را ترک می کردند. اما او از این بابت غمی نداشت . کار خودش را می کرد . درکنارفروش مجلات و روزنامه ها نمایندگی توزیع آن ها را هم برعهده داشت . بخصوص مجلات تازه تاسیسی مثل هدف ورزشی را . هر روز این روزنامه ها و مجلات را با موتور خود در سراسر قم توزیع می کرد و درنهایت نیز در مغازه اش آنها را می فروخت . درکل مغازه اش در آمد چندانی نداشت لیکن حقوق مرا مرتب می داد . بسیار انسان دست و دل پاکی بود و ازهمین دست و دل پاکی من خوشش می آمد . به من هم یک موتور گازی پژو داده بود تا کمکش کنم . من هم به تبع او موتورم را همان طور تمیز می کردم . خیلی ها به این دلیل مرا مسخره می کردند و می گفتند حاجی خوب شاگردی آورده است . روزنامه ها و مجلات را توزیع می کردم و در مغازه با مشتری ها سرو کله می زدم . موقعیت مغازه اش فوق العاده بود . حاجی طهماسبی دوست داشت کسی مغازه را برایش نوسازی می کرد . آن را به نحو احسن تبدیل می کرد ولی کسی نبود . پسری داشت که برای تحصیل به اصفهان رفته بود . دختری هم داشت که شوهر کرده بود . یک دختر کوچک تر هم داشت که محصل بود و داشت درس می خواند .

بسیاری از مواقع با هم اختلاف پیدا می کردیم . اوایل من می دیدم به شدت عصبانی می شود . حتی حالتی جنون آمیز به خود می گرفت و مثل روانی ها کف و لیش می کرد . راستش دیگر ترسیدم . سر به سرش نمی گذاشتم . فهمیدم که او غیر قابل تغییر است . تنها باید با او مدارا می کردم . همان طور که او هم با من مدارا می کرد . یک سال را در خدمت این حاجی عزیز بودیم و درمجموع تجربه خوبی بود . خیلی چیزها از این حاجی یاد گرفتیم . اگر مرده است روحش شاد و اگر زنده است خداوند حفظش کند .

برچسب: شرح,زندگی,خود, نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:02

صفحه بندی