خرید بک لینک

حاجي عبدالله

( 1 )

حاجي عبدُالله مالي مِري خوبي بوي . خودا رَحمتُش كيرَه . مالي جي ميش وَسا . چون هِم فاميلَُش بويي هِم شاگردُش . كاري گو بيلَد نَبويي . لازم جي نبوي گو بيلَد بويي . يَه پادووَچو شي پِيا گو مي جي بويي . اَوِّلين سالي بوي گو ما خانوادگي يوميَه بويِم شهري قم . يَه رو گو حاجي يومِيَه بوي كيَه ما ، مايوم وِشُش وات . حاجي جي بوراي دو گو دِرحقّي ما كوتاهيش نَكَرتَه بو يَه مِنّتيش وِر سِري ما نا و شوات : شيويرس تا اييَه . هِمي دوجور مي گرتايي شاگردي حاجي . صبح شويي دوكّونوم تاكونا . بعد جي يَک اُو و جارويي مي كَه تا حاجي تومَي . خوي دست و ديمي شوشتَه و دست نومايي گو هيمّيشه شودارت . يَه پِرنه و شلواري مِتقاليش دارت گو هيمّيشه تيميز و سيفيد بوي . كوناري ميزي خويوش ، يَه نيمكت بوي گو تيكي قاليچَه ييش روش خُسَّه بوي و حاجي روش وَ هَنيگِشت . مثلي گو تويورت خويُش رويي فرش وَ هَنيگَه . يَه قرآني مَسَه ييش جي دارت گو رويي پاشو شونا و وِرُش خُنت . ايكي دوتا سورَه ش وِروخُنت . شوات صَدتا آيَه . وِ ميش جي وات : « نعمتي اِگِه رويي صدتا آيَه وِرخُني صاف شي تو بِهشت . هِمِه يا خودا دسُّوتي گيرَه . هِرگيري گيرِفتاري دارتَه بي خودا خويُش رَفع و رجوع كيرَه . بعد، بورايي دو گو مي سَختُم نَبو نُشونومُش دا گو چه جوري رويي صدتا آيَه وِرخُني . شوات سورَه يي واقِعَه حفظ ايكِر . دوسوره نيوَيو و شِش آيَه دارَه . سوره يي اِخلاص جي گو هِمَه بيلدن . او جي چارتا آيَه دارَه. رويي هم گرتايه شو صد تا آيَه . اِگه دو از حفظ ايكيري و هِررو ورخُني رويي صدتا آيَت ورخُنتَه . ها باريكِلّا . وِرخُن .

چِن رويي شيكيشا تا مي سورَه يي واقِعَم حفظ ايكه : اِذا وَقَعَت الواقِعَه . لَيس لِوَقعَتها كاذِبَه ..... خوي سورَه يي توحيد وِروم خُنت . دَقيق گِرتايه بوي صدتا آيَه . مي نوجَووني تقريبِن پونزِه ساله بويي . اِز خودا و پيغُمبر و دين و مذهب خوشُمو تومَه . پِيوم جي آدمي مومني بوي . مي از چندسالي پيش مَكتبي قرآن شويي و بيلَد گِرتايي چه جوري قرآن حفظ کيري .

حاجي عبدالله آدمي شوخي جي بوي . گاهي سِر وِسِري ميشونا و شوات : نعمتي ، ميگِه تو تو باشگاهي عنكبوت ورزشي كيري ؟ چورا دوقذِر ضعيف و لاغِري . ميگِه هيچّي ناخوري ؟ مي جي خوجالتومي كيشا و هيچّيم ناوات . بايد احترامي حاجيم گُشو دارت . كاري مهمي مي تو دُكّوني حاجي چِلَّه دوُوني بوي . بعضي وقتا بياري حاجي گو غولُمروضاش نوم دارت چِن تا ميخي مَسَش وِ تويي زيمين اوكوفت و دور تادورُشش خوي نخي ابريشِم شيبَست . هِي تومَي و شوي . هِي تومَي و شوي تا دونخايي ابريشِم سيگِه دوري دو ميخا وِرتوايِن . هيمي گو كارُش وره خوست وِ ميش وات يور هَگير . سِري نَخُش وِ مي دا و شوات اُودووِن . مي جي سِري نخوم ايگيرفت و اِز دوسري ميخ شويي اوسِري ميخي بعدي . مِيوني دو تا ميخ جي يَه ميخي بي بوي گو چَپ و راست بايد دور اومي جي چَرخنا . وقتي دو نخ تووي تومومي گِرتا چِلَّه آمادَه بوي . غولُمروضا تومَه و دياش اِز هِم جيا وَكَه . بعد وَهَموشوتونا و ميخاش بِروتارت . چِلَّه يي گو آمادَه بوي شيبَه سري كار و يَه داري قاليش دوروست ايكه . هِرقالي ايي داري مخصوصي خويُشوش دارت . قالي ذرع و نيم ، قالي ذرع چارَك . قالي دو ذرعي و دي اِندازَه ها . هِمَه يي چِلَّه ها ابريشمي نَبوي . بعضيش جي كاموا يا نخ بوي . ولي بورا مي فرقيش ناكَه . هِرچِلَّه يي يعني چِن دور شوي و اُومِي . يعني چِن رو مثل اسبي عصّاري اوشو و يور .

حاجي وضعُش خوب بوي . چِن تا قاليبافُش دارت گو بوراش كارو شيكَه . زيمين و مِلك و املاكُش جي دارت . حاجي بوراي خويوش يَه پا مجتهِد جي بوي . هيش وقت قرآن و دوعا شُش ترك ناكَه . سِري وقت شوي مَچِّي و نوماش وِرخُنت . حاجي هيچّيش كِم نَدارت . هِم دنياش دارت هِم آخِرت . خيالوتيكَه گو مُرغي تو بِهشتُ . آمّا بعضي ها نيفرونشي وِ حاجي كَه . قاليبافا جي پِشتي سِروش يَه چيايي شيوات . حاجي دوتا دوتو و دوتا پُره ش جي دارت . پُري مَسَش فَلَج بوي . نه حرفُشي زِي نَه رَهشاشوي. طِفلَكي مَعيوب بوي . يَه دُته چويي ش جي دارت گو يَه كِمي خُل و چِل ولي خوشگِل بوي . يَه دُت و يَه پُرَش ولي سالمي سالِم بويِن .

مايوم شوات اِگِر پيشي حاجي وِتوسّايي آخِرُش زومايي حاجي گِرتي . نازوني دو حرف بورايي شوخي بوي يا جدي . ولي مطمئني اِگِه پيشي حاجي و وِيسي آخِرُش يَه چي يي گِرتايي . زومايي حاجي اِفتوخاري مالي مَسَيي يي بوي . هِرکي زومايي حاجي گِرتا اَبي غِم و غصَّش ندارت . به قولي وَچو ويچ نوش تويي روغن وَ بوي. اما كي شي پيا خوي يَه دُتي خُل و چِل زندگي كيرَه ؟ خوي حاجي جي اَز دَسّي دو وَچَ هاش دِرعذاب بوي . حاجي خوي اوهَمه سووات و علميش گو دارت نَش زونا مُشكلُش چي بوي . حاجي گو خيالو شيکه مرغي بِهشتُ نَش زونا گو يَه اِشتوباهي كَسَچو چِه بولاييش وِ سِري خويُش و اِنجو وچَ و فاميلوش يارته . اَارو هِركي دوتا كوتابُش وِرخُنتَه بو زُنَه گو عارُسي پُري عامو خوي دُتي عامو خيطِر دارَه . كِم تِرين ضيررُش وَچَ هايي ناقِصِن . وَچَ هايي گو هيچ تقصيري ندارِن جز بي سواتي پِيو و مايوشي . حاجي عبدالله هِمَه چيش دارت جُز يه سواتي اَارويي.

ترجمه داستان

حاج عبدالله مرد خوبي بود . خدا رحمتش کند . خيلي هم مرا دوست داشت . چون هم فاميل او بودم و هم شاگردش . کاري که بلد نبودم . لازم هم نبود که بلد باشم . يک پادوي مي خواست که من هم بودم . اولين سالي بود که ما خانوادگي آمده بوديم شهر قم . يک روز که حاجي به خانه ما آمد ، مادرم به او گفت . حاجي هم براي اينکه در حق ما کوتاهي نکرده باشد منتي بر سر ما گذاشت و گفت : بفرستش تا بيايد .

به همين ترتيب من شدم شاگرد حاجي . صبح مي رفتم مغازه اش را باز مي کردم . بعد يک آب و جارويي مي کردم تا حاجي بيايد . با دست و صورتي شسته و وضويي که هميشه داشت . يک پيراهن و شلوار متقالي داشت که هميشه تميز و سفيد بود . کنار ميز خودش يک نيمکت بود که تکه اي قاليچه بر روي آن انداخته شده بود و حاجي بر روي آن مي نشست . مثل اينکه در اتاق خودش روي فرش نشسته باشد . يک قرآن بزرگي هم داشت که بر روي پاي خود مي گذاشت و مي خواند . يکي دو تا سوره اش را مي خواند . مي گفت يک صد آيه . به من هم مي گفت : « نعمتي ، اگر روزي صد تا آيه بخواني يک راست مي روي توي بهشت . همه جا خدا دستت را مي گيرد . هر گيري گرفتاري داشته باشي خدا خودش رفع و رجوع مي کند . بعد براي اينکه من سختم نباشد به من ياد مي داد که چه طوري روزي يک صد آيه را بخوانم . مي گفت اگر سوريه واقعه را از حفظ کنم اين سوره 96 آيه دارد . سوره اخلاص هم که همه بلدن . آن هم چهار آيه دارد . روي هم رفته مي شود يک صد آيه . اگر اين را از حفظ کرده و هر روز بخواني روزي صد آيه خوانده اي . باريکلا . بخوان .

چند روزي کشيد تا من سوريه واقعه را حفظ کنم : اذا وقعت الواقعه ..ليس لوقعتها کاذبه ... با سوره توحيد رويهم مي خواندم . دقيقا شده بود يک صد آيه . من نوجواني تقريبا پانزده ساله بودم . از خدا و پيامبر و دين و مذهب خوشم مي آمد . پدرم هم انسان مومني بود . من از چند سال پيش مکتب قرآن مي رفتم و مي دانستم که چه طوري قرآن حفظ کنم .

حاج عبدالله آدم شوخي هم بود . گاهي سر به سر من مي گذاشت و مي گفت : نعمت ، مگر تو در باشگاه عنکبوت ورزش مي کني ؟ چرا اينقدر ضعيف و لاغر هستي ؟ مگر هيچ چيزي نمي خوري ؟ من هم خجالت مي کشيدم و چيزي نمي گفتم . بايد احترام حاجي را نگه مي داشتم . کار مهم من در دکان حاجي چله دواني بود . بعضي وقت ها برادر حاجي که غلامرضا نام داشت مي آمد ، چند تا ميخ بزرگ توي زمين مي کاشت و دور تا دورش را نخ هاي ابريشم مي بست . نخ ها را مي گرفت و هي مي رفت و مي آمد . هي مي رفت و مي آمد تا اين نخ هاي ابريشم دور ميخ ها بچرخد . همين که کارش را مي پرداخت به من مي گفت بيا بگير . سرنخ را به من مي داد و مي گفت بدوان . من هم سر آن نخ را مي گرفتم و از اين سر ميخ مي رفتم تا آن سر ميخ بعدي . ميان اين دو ميخ يک ميخ ديگري هم بود که بايد چپ و راست دور آن مي چرخانديم . وقتي اين نخ تابيدن تمام مي شد چله آماده بود . غلامرضا مي آمد و اين ها را ازهم جدا مي کرد . بعد به هم مي تاباند و ميخ ها را در مي آورد . چله اي که آماده شده بود را مي برد سرکار و به دار قالي مي بست . هر قالي اي دار مخصوص خودش را داشت . قالي ذرع و نيم ، قالي ذرع چارک ، قالي دو ذرعي و اين اندازه ها . همه چله ها ابريشمي نبود . بعضي از آنها کاموا يا نخ بود . ولي براي من فرقي نمي کرد . هر چله اي يعني چند دور رفت و آمد . يعني چند روز مثل اسب عصاري برو و بيا .

حاجي وضع خوبي داشت . چند تا قاليباف داشت که برايش کار مي کردند . زمين و ملک و املاک هم داشت . حاجي براي خودش يک پا مجتهد هم بود . هيچ وقت قرآن و دعايش ترک نمي شد . سر وقت مي رفت مسجد و نمازش را مي خواند . حاجي هيچ چيزي کم نداشت . هم دنيا را داشت و هم آخرت . خيال مي کردي مرغ بهشت است . اما بعضي حاجي را نفرين مي کردند . قاليباف ها هم پشت سرش چيزهايي مي گفتند . حاجي دو دختر و دو پسر هم داشت . پسر بزرگش فلج بود . نه حرفي مي زد و نه مي توانست راه برود . طفلکي معيوب بود . يک دختر هم داشت که يک کمي خل و چل ولي خوشگل بود . يک دختر و يک پسرش سالم بودند .

مادرم مي گفت اگر پيش حاجي بماني آخرش داماد او مي شوي . نمي دانم اين حرف را براي شوخي مي زد يا جدي . ولي مطمئن هستم اگر پيش حاجي مي ماندم آخرش يک چيزي مي شدم . به قول برو بچه ها نانم در روغن بود . اما چه کسي مي خواست با آن دختر خل و چل زندگي کند ؟ خود حاجي هم از دست اين بچه هايش در عذاب بود . حاجي به رغم همه آن سواد و علمي که داشت نمي دانست مشکلش چيست . حاجي که خيال مي کرد مرغ بهشت است نمي دانست که يک اشتباه کوچک چه بلايي بر سر خود و زن و بچه و اقوامش آورده است . امروزه هرکس دو تا کتاب خوانده باشد مي داند که ازدواج پسر عمو و دختر عمو خطرناک است . کم ترين ضررش بچه هاي ناقص است . بچه هايي که هيچ تقصيري ندارند جز بي سوادي پدر و مادرشان . حاجي عبدالله همه چيز داشت جز يک سواد امروزي .

برچسب: نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: دوشنبه 29 اسفند 1401 ساعت: 12:14

صفحه بندی