بيك آباد

متن مرتبط با «های» در سایت بيك آباد نوشته شده است

داستان های کوتاه محمد رضا - ادامه

  • نیلوبلاگ

    *حکایتی کوکومَعو اُ شونه سر یه رو صُبی زی شونه سر دلی دلی شوخونتو کاکُلُش تکونی دا. کوکومعو تازه از شوکال یومی یه بی تو دیفالی قَلَ گُ چندین سالی پیش خوراب گِرتایه بی سَلَش دارت. تازه چَشوش گرم گرتایه...

    ادامه مطلب
  • ادامه قصه های محمد رضا

  • نیلوبلاگ

    * اُی وَچی نازی دلروبا . . . آخری کار همیشه اوپا سلام اَرو یک قِصَه بوراتی واجی از زونی بی زونا ( گرگ اُ روبا) . . بَلکُم زون دارا درس ایگیرِن . روز وگاری تو یه بندی لا کوهَسون، هیمه خُوی صوفا وُ دل...

    ادامه مطلب
  • ادامه داستان های کوتاه محمد رضا

  • نیلوبلاگ

    * سیفِریهَ بندی خودایی از آبادی رُوی کَه شوُ شَهر. بورایی دی یِندی وُ دی یا .چن رو وِدره کارُش تومومی گِرته بار وُ بُنه جِم کیره گُو خُوی شوُ. نومی خیاوُونا چِن تاش، آلِش گرتایَه بُو، مالی َاذ یتی گِر...

    ادامه مطلب
  • کوه های ثروت دره های فقر

  • نیلوبلاگ

    کوه های ثروت و دره های فقر تا چراغ قرمز می شود دخترک چهار پنج ساله ای خود را از لابلای درخت ها و چمن های کنار خیابان خود را به کنار خودروها می کشاند . در دست چپش یک دسته فال مچاله شده است . با دست راست ، هم بینی اش را می گیرد و هم سعی می کند لچکی را که به سر دارد کمی مرتب کند . درکنار خودرو اولی فال هایش را نشان می دهد . اما کسی داوطلب خرید نیست . از کنار خودرو من رد می شود . می گوید : فال می خوای ؟ تازه متوجه شده ام کارش چیست . از او تشکر می کنم . دلم ریش می شود . از خودم می پرسم کدام انسان بی رحمی توانسته است این موقع شب ( ساعت 5/9) این دختر بچه خردسال را از کانون گرم خانواده جدا ...

    ادامه مطلب