خرید بک لینک

ترجمه شعر

تلخ و شیرین

شاعر : اکبری اهل فیض آباد

آخرش دل خدا به حال نایین سوخت ، باران خوبی آمد و سینه ابر را دوشید

می بینی که سبز شده دار و درخت و خاشاک، خوش به حال کسی که باز هم در کوهستان می نشیند

تا روستایی دلش را خوش کند به آب و علف و نیاید در شهر برای یک چکه شیر برود داخل صف بایستد

تا دل نبندد به شهر و خیابان و قوطی ، چهارتا بز نگهدارد و بزغاله و مرغ وجوجه

ریشه اصالت خودش را به دَم تیشه نسپارد، گوسفندی ببندد برای چاق کردن و منت قصاب را نکشد

تا شهر نشین نیز کلاه خود را قاضی کند و با حمایت از این ها خدای خود را راضی کند

مردم روستا نشین همه تاج سر ما هستند، این پیامبر ما بود که پینه دست آنها را بوسید

شما مردمان روستا و عشایر به خدا، از تلاش و کارتان ولی نعمت ما هستید

کار دیگری از من ساخته نبود جز اینکه شعری بسرایم تا به زبان خودمان یک خداقوت به شما گفته باشم

بگویم خسته نباشید، بکارید و درو کنید، پایین کنید گردو و بادام و خودتان شیره [ توت ] عمل بیاورید

شیر و ماست به مَشک بریزید و مسگه[1] ای بدست بیاورید، برای ما هم یک اندکی مَسگه برای هوس بیاورید

دلم برای یک سرشیر بومی لک زده است، قدیم ها بوی نان ما در هفت محله می پیچید

اگر شما حبوبات و گندم و جو نکارید، شهر نشین از کجا می تواند نانی را به خانه ببرد؟

آفتاب طبیعت از آسمان شهرها بیرون رفته است، از صدای قار قار[ ماشین ها ] حوصله ها سر رفته است

خوراک مردم شهر سرتاپا ماشینی شده ، مثل خیلی چیزهای دیگر که سر جای خودش نیست

شکر خدا فیض آباد هم اکنون سه چهار جوب آب دارد و برای هوا خوری کلی بیا و برو دارد

ولیکن چه فایده هیچ کس نیست تا بکارد، جوان هایش بیرون رفته اند و پیرهایش هم حال و جونی ندارند

با وجودی که لطف خدا باز هم به دادش رسیده ، همچنان گَرد یتیمی بر سر و روی روستاها پاشیده شده است

دیگر هیچ کس حال و جون کار کردن ندارد، همه می خواهند پشت میز بنشینند و ماشینی را سوار شوند

زمانه عوض شده است و روستاها نیز دیگر روستا نیست، می بینی که ماشین و موتور دم در هر خانه ای هست

خیال بد نکنید، نه ما ندید بدید نیستیم، حسود و بخیل نیستیم ، ما همان مردمان قدیمی هستیم

دیگر بوی کاه گل و خاک رس به مشام نمی رسد، دیگر صدای مرغ و خروس به گوش تو نمی خورد

کجا رفت آن دورانی که خر را به خرمنکوب می بستند و برای تقسیم آب آفتاب را نشان می کردند

هیچ کس ساعتی نداشت و سره[2] بیرون می کردند، خر و خورجینی بود و بار را هم باید بر خر بار می کردند

دیگر حیوانی را نمی بینم که بیاید و برود ، هیچ کس در روستا دیگر بارش را بار الاغ نمی کند

می بینید که دیوار همه آغل ها و طویله ها فرو ریخته است، در محله دیگر سرگین و پشکل نریخته است

خانه ها موش ندارد که کسی برای آن گربه نگهدارد، به گوش بچه ها دیگر نام هُشنه و کلو[3] نخورده است

دیگر نمی دانند که أرچون و صبره و سازو[4] چیست ، چون که زبان نایینی را به آن بچه یاد نداده اند

چه می دانند گهواره و گردن بند یا بند قنداق چیست، پیلی را ندیده اند و نمی دانند به چه می گویند آزامو [5]

تنور را که روشن می کردند آنچنان دودی برپا می شدکه دیگر چشم باز نمی شد و به حال انسان می گریست

با آنکه مطبخ تاریک و سیاه بود ، با این حال مردم خوش بودند و کسی غصه مال و ثروت را نمی خورد

نه اینقدر سختی و ناآرامی روحی بود و نه بلای استرس، آن زمان سکته کجا بود که راه نفس را ببندد

در زندگی برکت حرف اول را می زد و سینه آدم ها آنچنان شفاف بود که موقع حرف زدن ته دل شان دیده می شد

پیرمردها و زن ها رفتند و آن خیر و برکت هم رفت، قطار قافله انگار از حرکت باز ایستاد

یادت می آید حیدر قاسم خدا رحمتش کند، حمامی داشت و خرش را بیرون می کرد تا خوب بچرد

نماز صبح را که می خواند الاغش را سوار می شد و دیگر تا چشم کار می کرد مشغول کار و بار بود

با چه سختی می رفت و هیزم [6]جمع می کرد گاهی نیز الاغش از زیر بار فرار می کرد و می گریخت

با چه سختی وقتی خروار هیزم را بر خر بار می کرد، آن خروار می افتاد و بر الاغ لعنت می فرستاد

کسانی که سینه آفتاب نشسته بودند[7] می گفتند این مرد چقدر جان سخت است،

دیگری می گفت آن الاغ از آن مرد هم جان سخت تر است

دیگری می گفت آن زبان بسته که تقصیر ندارد، حیدر به آن فرصتی حتی برای مردن هم نداده است

تازه وقتی از صحرا بر می گشت باید پیراهن خستگی را بر تن کرده آتشدان حمام را روشن می کرد

به این ترتیب از سر شب تا موقع سحر باید هم نشین آن آتشدان می شد و صبح نیز هنوز صبحانه نخورده باید می رفت و با یک مشت گِل خشت می مالید

با این حال آه نبود که مردم با ناله خود سودا کنند، نمی دانم شاید خدا هم می خواست آنها خدا خدا کنند

یکی واز[8] می کشید و دیگری کلوخ ها را می کوبید، یکی دیگر بیل بدست به دنبال آب می دوید

لباس پلو خوری شان صد تا وصله پینه داشت، بعضی وقت ها نان خالی هم دیگر در سفره نبود

چه کسی دیگر از روی گرسنگی می رود پرتولک[9] بکند یا چه کسی دیگر می نشیند پشت کار که قالی ببافد؟

دیگر چه کسی برای شکمش تفنگ بر دوش می کند و چه کسی برای گرفتن گنجشک ساعت ها سرش را بالا نگه می دارد[10] ؟

به یاد می آوری مردی را که داشت با الاغش شیر می فروخت، سپاه بهداشت[11] آمد و با مشت بر سرش کوبید

در همین حال بود که الاغ آن مرد تا چشمش به هیبت و کرّ و فرّ آن سرباز آمد شروع به عر عر کرد

گفت برای الاغ نمی گویند که قدغن است، قانون برای انسان هاست و نمی بینی که مانند روز روشن است

داستان تلخ و شیرین داستان قدیم است، نور به قبر شان ببارد که چه زندگی ساده ای داشتند

برای پول مردم خود را بر باد نمی دادند، با خدا رفیق بودند و خدا هنوز از دل های شان بیرون نرفته بود

همه قانع بودند و زندگی رنگ تجملات نداشت ، معتاد و چاقو کش و لات و بی سرو پا نبود

قربان رحمت خدا بروم اگر به ما نگاهی نیندازد، البته اختیار به دست خود اوست و هرکاری که بخواهد می کند

حالا می بینی زندگی ها سبک و سیاق غربی پیدا کرده است، آنکه پای ماهواره می نشیند چه می داند خدا کیست

وقتی از روستا گفتم که سبز و خرم شده است ، جای شکرش باقی است که دیگر قحطی آب کم شده است

جانوران بیابان نیز همه خوشحال شده اند، همه آنها نیز امسال میهمان این سفره رحمت خداوند هستند

اشک شوق از چشم هر خس و خاشاکی جاری است، پس اگر امروز شکر خداوند را نکنی فردا دیر خواهد بود

خوش به حال کسی که غصه دنیا را نخورد، برای دنیا اخم نکند و آب غوره نگیرد

تفاوت نمی کند اگر پادشاه باشیم یا درویش و گدا ، دنیا برای دنیا می ماند و ما باید آخرش برویم

اکبری اگر به شهر آمد و ماندگار شد، خوش نشین شد و سراغ کسب و کار دیگری رفت

فیل خاطرات ما همچنان یاد فیض آباد می کند، شما هم اگر این گپ و گفت ایرادی داشت بدان ایراد نگیرید


[1] - مَسگه ؛ نوعی شیر مانده است که در مشک نگهداشته و پس از مدتی که تجزیه شد آن را می خورند. مزه تند و ملسی دارد و به شدت طبعش گرم است. به لحاظ غذایی از فواید زیادی برخوردار است و خیلی از نایینی ها نیز آن را دوست دارند. معمولا در صبحانه با نان صرف می شود.

[2] - سره یا سرجه بیرون کردن: روشی برای تقسیم آب بر اساس زمان بوده است تا به وسیله آن معلوم شود که هرکس چند ساعت یا دقیقه و به چه میزان باید آب مصرف کند. معمولا این کار با کاسه ای مسی انجام می شد که ته آن سوراخ ریزی داشت و طبق یک دوره زمانی پر می شد.

[3] - هُشنه و کَلو: دو ابزار چوبی برای پایین کردن سر درختی یا کندن برگ ها برای گوسفندان . هُشنه معمولا چوبی دراز بود و کلو چوب دیگری که سری خمیده مانند عصا داشت و به وسیله آن شاخه ای را گرفته فرود می آوردند.

[4] - أرچون و صبره و سازو: هرکدام نام یک ابزار کار روستایی در قدیم بوده است. أرچون ابزاری چوبی شبیه چنگک برای جا به جا کردن کاه و علف و صبره قطعه چوبی که به زیر کفش می بستند برای کندن زمین ، سازو نیز نوعی تناب از لیف که بسیار خشن و درعین حال بسیار مقاوم بود.

[5] - پیلی و آزامو : پیلی به وسیله ای گفته می شود که با آن نخ را به صورت دستی می ریسند. فطعه چوبی چهار پر با محوری عمودی و باریک که حول آن می چرخد. آزامو نیز نوعی نخ محکم و با دوام بوده است که در کار ریسندگی به کار می آمد.

[6] - در شعر از لفظ « کاوندل » استفاده شده است که به معنای یک نوع تیغ مخصوص در بیابان های کویری است و به فارسی به آن چرخک می گویند اما منظور شاعر دراینجا فقط یک نوع تیغ یا خار نیست بلکه هیزمی است که برای سوخت حمام استفاده می شد.

[7] - آفتاب نشستن : یک عادت لذت بخش در فصول زمستان بخصوص برای مردان بود که بیکار می شدند و عصرها در جایی که آفتاب می گرفت دور هم جمع شده و از هر دری سخنی گفته خوش می گذراندند.

[8] - واز کشیدن: عملی است که پس از کندن زمین و خرد کردن کلوخ های درشت شروع می شود و با وسیله ای به نام « وازماله » یا همان چنگک انجام می گردد تا زمین را برای کشت بعدی صاف و آماده می کنند.

[9] - پرتولک: گیاه خوشمزه ای که در صحرا به هنگام بهار می روید. برگ های پهن به رنگ سبز مایل به قهوه ای دارد و شبیه به سنگریزه هاست. همچنین گلی زرد و طلایی با پرچم های فراوان دارد که خوردنی وخوشمزه است. ریشه این گیاه نیز به صورت پیازچه ای قطور به رنگ سفید آبدار و مقوی است و روستاییان نایین آن را بسیار دوست می دارند. این گیاه به صورت خام یا همراه با ماست خورده می شود.

[10] - منظور این است که باید ساعت ها حرکت گنجشگان را بر روی شاخه های درختان تعقیب کند تا سرانجام بتواند یکی را شکار کرده و طعمه ای بدست آورد.

[11] -سپاه دانش و سپاه بهداشت یا ترویج و آبادانی بخشی از برنامه های شاه برای مدرن سازی ایران بود. جوانان بخشی از مدت سرباز شان را به این کار اختصاص می دادند و در قالب سپاه دانش اقدام به آموزش کودکان روستایی و عشایری می کردند یا در قالب سپاه بهداشت مشغول بهسازی معابر و آبراه ها و رعایت بهداشت عمومی می شدند. شاعر در اینجا نحوه برخورد یکی از این ماموران را با مردم روستایی روایت می کند که به نظر آن مامور شیر را به شیوه ای غیر بهداشتی می فروخته است.

برچسب: نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1399 ساعت: 17:47

صفحه بندی