خرید بک لینک

 با سلام و درود بر دوستان نایینی و نایینی دوست 

به تازگی دوست عزیزمان آقای محمد رضا ... چند داستان کوتاه به زبان نایینی و به سبک و سیاق های مختلف برای ما فرستاده اند که امروز دو تا از آنها را اینجا می گذارم. این داستان ها از طرف من فقط یک ویرایش اندک شده اند آنهم برای انطباق با رسم الخط این وبلاگ و بقیه ظاهر و باطن آن متعلق به ایشان است . همچنان دعوت بنده سرجای خودش هست و از همه دوستانی که مایل اند تقاضا می کنم مطالب شان را برای این وبلاگ بفرستند تا در زمان مناسب بتوانیم از مجموع آنها یک کتاب جدید به زبان نایینی منتشر کنیم . همانطور که گفتم اولویت ما داستان ، خاطره و شعر به زبان نایینی با ترجمه فارسی آن است. لازم می دانم یک بار دیگر از زحمت های محمد رضای عزیز و گرامی تشکر کنم و در این روزگار سخت برایش بهترین ها را آرزو کنم. امیدوارم داستان ها مورد پسند شما هم باشد . خوشحال می شویم که نظرتان را در باره آنها بخوانیم و به اطلاع ایشان هم برسانیم.   

* اگِر تو وَدِر فوتی کیری اوِّل تو

شِوی عیدی نو روز، یه نفر از شهر عازمی وولایت گِرتَ .یَه سماوری ذوغالی روسی تازه باب گِرتایَ، اِرینَه سوغاتی بورایی اهل و عیال . تعطیلاتی عیدی نوروز، یاواش یاواش تومومی گِرته . شِوی سینز بِدَر رفیق رُفقا شُو ری کیرن گُ صوبا کِیا واشُوی .چِه واکَ .هَمَه واجن هِر کُمی یَه چی ور گیرم تا بارومی سو وُک گِرته .دی رَفیقُشی واجَه. می سماوُر تاری .شوما وسایلی چایی ور نَگیریت دِمی چاشتی صوبا کوناری هِم وَ منزلی کیرِن .اولین چی وولایتی چایی یُو. سَماوِر خُوی ناز اُ فیس عَلِم کیرَه ، واجه فقط خُیُم بلدی .کسی انگولَکُش نکیرَه .دوقَد ذوغالی نیمه سُوته دِتو تیرینَه دِرو کو وَ تا سَماوِر خَفه گِرتَ. بونا کیرَه فوتی تو تیرینَه کیرَه گُ سِروُش گیجی شُ دِریکَه. تا یه خُویوش  جمع وُجور کیرَه یَک صودایی بیلند اَزُوش ویزَه. تُندی وِر تُسَ دِسِری تیرینَه نیگَ و واجَه .ای نامِردی روزوگار. ایفرما، اِگِ تو وَدِر فوتی کیری اوِّل تو یالا.....

 

برگردان به فارسی

*اگر تو بهتر فوت می کنی اول تو

شب عید یه نفر از شهر عازم ولایت می شود . او برای اهل و عیال خود یک سماور ذغالی روسی که تازه باب شده به عنوان سوغات می خرد. تعطیلات آهسته آهسته تمام می شود . شب سیزده بدر رفیق رفقا با هم مشورت می کنند که فردا کجا باید رفت و چه باید کرد. همه می گویند هرکسی از ما یک چیزی برداریم تا بارمان سبک تر باشد. این رفیق شان هم می گوید شما وسایل چای بر ندارید. من سماور می آورم . نزدیک چاشت کنار هم منزل می گیرند. اولین چیز ولایتی ها ، صبحانه است. سماور را با ناز و فیس برپا می کند و می گوید فقط خودم بلدم کسی انگولکش نکند. اما آنقدر ذغال نیم سوز داخل تنوره سماور می کوبد که آتش درون تنوره خفه می شود. شروع به فوت کردن داخل تنوره می کند. ناگهان سرش گیج رفته می افتد و تا می آید خودش را جمع و جور کند تلنگش در می رود. فوری بلند می شود روی تنوره سماور می نشیند و می گوید : ای نامرد روزگار، اگر تو بهتر فوت می کنی اول تو ....

 

 

* دُیی وَ کیلنگُ اُویی وَ کیلنگ وُ تیوِر

یَه بِنده خودایی بی گُ کارُش گله داری بی. با دوتا پورَه ش روزوگاری بدی شینَدارت . یَه لقمه نویی شیبِریارت. آما پورا اِز کاروشی راضی نبویِن وُ کاری بی غیری چوپونی بیلد نبویِن. گاهی دِ پیوشو شیوات کارُ می سنگینُ عایدیمی مالی کِم. حوصیلَه می سِر شییَه .پِیوشی شُوات دوقَد گُ شوما واجیت دی کار بِد نه یُ. بابا جی اُسمه مُسن گِرتایی .تِنایی اَزُوم نا یه گوسبِندا جمع و جور کیری. شوما جی هِر یایی ایشیت آسُمون هِمی دی رنگُ. اِگِه با هِم بِم یَک کاری اَزومی یَه . آما تِنایی روزوگارومی سخت ایگِرتَ گُشی دید یا انکار وَنارَسیت. شیوات ما اَبی سِری دی کاردِ وِنا تُسّم. پِیوشی شُوات .خیلی خُب هِر یایی شیت خودا حافظی شوما بُو آما، ویروتی بوُ .دُیی وَ کیلنگُ اُویی وَ کیلنگ وُ تیوِر .باهار یاواش یاواش پاش وِرچِی . تابسون فصلی گُنه سونی رَسا.یَه نَفر اربابی گُنه وِ دی یومَه و شوات کاریگرو می وا خُی مُزی خوب. دوتایی بار و بندیلی سیفِروشی وِر گیرفت همرهی کاروان گُنه سونَه گِرتاین. غافل ِاز دی گُ رو وایی بیلندی تابسون .از تیغی اُفتُو تا تیغی اُفتُو .قوزی قوزی خُی تیوِر پایی گُنه وِر رووی، پوسی آدِم وری یَه.چِن رو ایوِدرا. تاووشی نَیارت و دِاربابُ شیوات ما می وا خُی شِم، پِیومی تِنا هوُ .ارباب حالیش گِرتایه بی خیمیرَه دی کار نَه هِن حوسابی دیاش پاک وَ کَ  و شو ات خاش یُو مییت. رویی گُ خُیُ شی ایرَسنا کِیَه . پِیو و مایوشی دارتِن چاشتو شیخا پیش از سلاملَیک، اول آسّونی دِلیجوشی وَبوسا. بعد او شُیِن بِری طیویله شیوات :آقا خِره  سلام . شالا قربونت ایشِم. اُ پالونی دی شی وَبوسا .بعد جی خدمتی پِیوشی رَسایِن شیوات : بابایی ما نوکِروتم .اُسمِه حالیمی گِرتا .دُیی وَ کیلنگُ ..................یعنی چِه ؟

برگردان به فارسی

* اینجا کلنگ است  و آنجا کلنگ و تبر  

یه بنده خدایی کارش گله داری بود .با دوتا پسرانش روزگارشان بد نبود .یه لقمه نان در می آوردند. اما پسران از کارشان راضی نبودند و کار دیگه ای هم غیر از چوپانی بلد نبودند.گاهی به پدرشون میگفتن کارمان سنگین است و عایدیمان کم.حوصله مان سر رفته پدرشون میگفت اینقدر هم که شما می گویید این کار بد نیست و من هم حالا پیر شدم .تنهایی نمیتوانم گوسفند ها را جمع و جور کنم. شما هم هر جایی بروید آسمان همین رنگ است. اگر باهم باشیم کاری از دستمان ساخته است .اما تنهایی روزگارمان سخت می شود. گوششان انگار نشنید و گفتند ما دیگرسر این کار نمی مانیم. پدرشان گفت: خیلی خوب هر جا می روید خدا نگهدارتان باشد .اما یادتان باشد در اینجا کلنگ است، در جای دیگر کلنگ وتبر.

 بهار یواش یواش پایش را جمع می کرد و تابستان رسید .یک نفر ارباب گَوَن زن پیدا شد و گفت با مزد مناسب کارگر می خواهم. دوتایی بار و بندیل سفر را برداشتند و همراه کاروان گَوَن زن شدند. غافل از اینکه روزهای بلند تابستان از تیغ آفتاب (صبح)تا تیغ افتاب(غروب) دولا دولا با تبر پای گَوَن را کندن پوست آدم را می کَنَد .چند روز گذشت و تاب نیاوردند وبه ارباب گفتند ما می خواهیم برگردیم محل مان. پدرمان تنهاست.  ارباب متوجه شده بود اینکاره نیستند. پس حسابشان را تسویه کرد و گفت :خوش آمدید .

روزی که خودشون را به خونه رسوندند، پدر و مادرشان در حال خوردن میان وعده صبحانه ونهار بودند .قبل از سلام علیک اول از همه آستانه در را بوسیدند. بعد رفتند سراغ طویله الاغ و گفتند الاغ جون سلام .الهی به قربونت بریم..و پالانش را بوسیدند. بعد خدمت پدرشان رسیدند و گفتند: بابا جون ما نوکرتیم.حالا فهمیدیم در اینجا کلنگ است و در جای دیگر کلنگ وتبر یعنی چه.

برچسب: نویسنده: شیوا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 29 آبان 1399 ساعت: 0:26

صفحه بندی