وقتي عقلانيت در محاق برود
محمد علي عسگري
چند شب پيش فيلم « فرستاده » اثر پرويز صياد را از شبکه « من و تو » تماشا کردم . فيلمي که از آن به عنوان « شاهکار » اين کارگردان ايراني ياد مي شود و به حق هم بايد آن را يک شاهکار دانست . فيلمي که چهل سال پيش ساخته شده و هنوز گويي تازه و امروزي است . نمي خواهم به جزييات فيلم بپردازم . بلکه هدفم بيشتر در اينجا بحث ديگري است . ايده مرکزي فيلم در باره امواج تند انقلابي و مبارزه با عدم خشونت بود . فردي که براي ترور سرهنگي به خارج از ايران اعزام مي شود و در آشنايي با زندگي در غربت همان سرهنگ متوجه مي شود او جز مهره اي ناچيز در يک سيستم ستمگر نبوده و نمي توان مدرک درستي مبني بر گناهکاري يا جرم و جنايت مستقيم او پيدا کرد . در مقابل فرد فرستاده شده نيز متوجه مي شود که دارد از مرزهاي آرمان خواهي عبور کرده و به مهره اي در يک دستگاه جديدالتاسيس تبديل مي شود و بايد در چارچوب يک ماشين ترور دشمنان اين سيستم جديد را از سر راه بردارد . در فيلم حرف هاي زيادي بيان مي شود که همه قابل تامل است . اينکه قهرمان کسي نيست که با شليک گلوله اي چندين پرنده را بکشد بلکه قهرمان آن است که گلوله اي را شليک کند که هيچ پرنده اي در اثر آن کشته نشود و ... خيلي چيزهاي ديگر اما چرا اين فيلم در آن زمان ديده نشد ؟ چرا آن زمان يعني سالهاي 58 تا60 کسي به اين مسايل توجه نمي کرد ؟
يک نمونه ديگرش همين پيام هايي است که اين روز ها به مناسبت درگذشت علي اصغر حاج سيد جوادي اينجا و آنجا به مناسبت يادبود او گذاشته مي شود . کسي که در سالهاي پس از انقلاب مقاله اي نوشت ودرآن نسبت به « صداي پاي فاشيسم » هشدار داد اما کسي نبود تا بشنود يا بودند بسياري اما نمي شنيدند . مي دانم که به غير از حاج سيد جوادي ديگراني نيز بودند که از اين پيام ها مي دادند . يکي ديگر از نمونه هايش مصطفي رحيمي نويسنده و روشنفکر نامدار ايراني که آن روزها در مقاله اي دلايل مخالفت خودش را با تشکيل جمهوري اسلامي بيان کرد . اما چرا اين پيام ها شنيده نمي شد ؟ بودند کساني و نمي شنيدند يا اساسا کسي نبود تا اين پيام ها را بشنود ؟
مساله اي که در جريان هر انقلابي به وجود مي آيد و اين روزها دارد به شدت جامعه ما را هم تهديد مي کند همين است . وقتي جامعه اي به دلايل فشرده شدن مشکلات به مرز جنون مي رسد ديگر عقلانيت خود را از دست مي دهد . ديگر گوش شنوايي براي حرف هاي حساب پيدا نمي کند . وقتي مرزهاي جنون در نورديده مي شود ديگر نه آنهايي که حاکم اند عقلانيت درستي براي تدبير امور دارند و نه آنهايي که محکوم اند مي توانند در سايه يک عقلانيت روشن به راه حل هاي درست و پايداري بيانديشند . مشکلات متعدد و مزمن دارد جامعه ما را يک بار ديگر به همين بزنگاه مي رساند .
بزنگاه خطرناک و تاريکي که در آن عقلانيت ديگر نيست . اگر به تصميمات اين روزهاي دولت روحاني و مجموع مقامات حکومتي نگاه کنيد همين مساله را مشاهده مي کنيد . گويي دارد اختيار از دست مي رود . از عقلانيت و تدبير لازم ديگر خبري نيست . تصميمات خلق الساعه و مطالعه نشده اي اعلام و يک روز ديگر ملغي مي گردد . پا به پاي حکومت ، توده هاي مردم نيز همين وضعيت را دارند . مشکل گرما و آب و گراني و فساد و تبعيض و همه و همه سرريز کرده و طاقت شان را طاق کرده است . اگر در اين ميان کسي يک راه حل درست و حسابي بدهد اصلا در چنين هياهويي شنيده نخواهد شد . هيجان واستيصال جامعه را به مرزهاي عبور از عقلانيت رسانده است . مي دانيم که دراين ميان عوامل خارجي و شبکه هاي مجازي برانداز هم بيکار نيستند و به شدت اين فضاي غير عقلاني را تشديد مي کنند . مطمئن باشيد اگر اين فضا حاکم شود بهترين و با تدبير ترين راه حل ها هم فايده اي ندارد . ديگر گوش شنوايي براي آنها وجود نخواهد داشت .
درچنين فضايي اگر دهها نفر نظير حاج سيد جوادي گلوي خود را پاره کنند و نسبت به خطرات آينده هشدار بدهند کسي آنها را نخواهد شنيد . زيرا فضاي ذهني اش را همان هيجان ها و خشم و کينه ها پر کرده است . درست مثل تجربه قبل و بعد از انقلاب . يادم هست در اوج انقلاب دکتر يزدي در يک سخنراني داشت توضيح مي داد که انقلاب ما « شور » دارد اما « شعور » ندارد . اما چه کسي بود که به اين هشدار ها توجه کند ؟ موجي برخاسته بود و همه ازجمله خود دکتر يزدي را هم با خود مي برد . اين موج ابتداي دهه شصت بود که مي خواست فروکش کند اما موج ديگري ( جنگ ) برخاست و براي يک دهه ديگر جامعه ايراني را با خود برد. به اين ترتيب جامعه ايراني زماني به خودش آمد که ديگر کار از کار گذشته بود . نظامي مستقر شده ، چارچوب هاي قانوني مشخص ، نهادهاي برآمده از انقلاب پر انرژي و .... ساختاري شکل گرفته بود که حتي کوچک ترين اصلاح در آن کار کرام الکاتبين بود . آيا ما درحال تکرار تجارب گذشته هستيم ؟
برچسب:
نویسنده: شیوا فرهادی