چه کسی می فهمد طی این سی سال چه بر ما رفته است . فردوسی می گوید « بسی رنج بردم در این سال سی » .. من و ما هم دراین سال سی بسی رنج ها بردیم . خوش به حال فردوسی که سرانجام توانست شاهنامه ای خلق کند . این پاسخی بود برای همه رنج هایی که کشید . ولی پاسخ رنج های ما کجاست ؟ چه موقع به آن می رسیم . اصلا به آن خواهیم رسید ؟ اگر نرسیم چه ؟ اگر همین طور این سی سال وچهل سال را در رنج و اندوه سپری کرده و آخرش باید همه چیز را واگذار کنیم چه ؟ خیلی غمگنانه است .
دلم می خواست شرح حال خودم را ادامه می دادم . برای چه ؟ به چه دردی می خورد ؟ برای که ؟ مگر قراراست روزی کسی این ها را بخواند ؟ اگر نخواند چه ؟ اگر هیچ گاه هیچ کسی به این بیک اباد سر نزد چه ؟ به این کویر نیامد چه ؟ نمی دانم . ته دلم می گوید یک روز کسی خواهد آمد . از روی کنجکاوی شاید . یا شاید هم از روی عمد و برای شناخت . کاش می توانستم دراین وبلاگ همه ماجراهایی را که بر من گذشته است شرح دهم . از ماجراهای دوران کودکی تا به حالا . خودش داستانی پر آب چشم است . داستانی غمناک و پر دلهره و پر مصیبت و درعین حال پر از امید . تلاش بی وقفه من طی این سالها . برای چه ؟ واقعا انگیزه من از این همه کارها چه بوده است ؟ دلم میخواسته چه خلایی را پر کنم ؟
بارها گفته ام خوش به حال آن نعمت خدا که رفت و رها شد . اما باز به خودم می ایم و می گویم . نه . راه من از او جدا شد . او پرواز کرد و رفت . دلش همین را می خواست . اما من نمی خواستم بروم . می خواستم بمانم و زندگی کنم . اما نه فقط زندگی . نه از آن زندگی های معمولی که همه دارند . می خواستم خلق کنم . بیافرینم . یک زندگی جدید را بیافرینم . می خواستم خیلی کارها بکنم . اما هنوز نشده . به هر دری می زنم برایم دردسرهای تازه ای شروع می شود . هر دری را که باز می کنم پشت سرش دهها در بسته را می بینم . چه روزگار غریبی است . از اینکه مانده ام پشیمان نیستم . از اینکه به خیلی از اهدافم نرسیدم هم پشیمان نیستم . از اینکه هنوز امیدوارم خودم هم تعجب می کنم . ا زاینکه هنوز از پا درنیامده ام خودم هم شگفت زده می شوم . باید خیلی پوست کلفت باشم که هستم . باید خیلی کله خر باشم که باز هستم . باید خیلی احمق باشم که باز هستم . باید خیلی یک دنده باشم که باز هستم . باید خیلی شرور باشم که هستم . باید خیلی بدوم اما که دیگر نمی توانم . احساس می کنم دارم به آخر خط می رسم . تاب و توانم دارد تمام می شود . به دلیل پیری البته نیست . هرچند پیری برای خودش سستی و ضعف می آورد و من هم قبول دارم .اما این خستگی به خاطر چیزهای دیگری است . یکی اش به خاطر بچه هایم که آن طور که آرزویش را داشتم نیستند . نمی گویم بچه های بدی هستند . نه هرگز . اما دلم میخواست بچه های دیگری باشند . پر جنب و جوش و پر تحرک . حد اقل از اینجایی که من درمانده شده ام ادامه دهند . ادامه دهنده راهی باشند . نه اینکه حتما مثل من معلم یا روزنامه نگار یا فلان باشند . نه پروژه ای را که دنبالش بودم دنبال کنند . برای کشورشان کاری کنند. سری توی سرها در آورند . بتوانند چیزی را بیافرینند .
این روزها فکر می کنم کاش فرصتی داشتم تا کتابی درباره ایران می نوشتم . تمام چارچوبش را در ذهنم آماده کرده ام . حتی اسمش را تعیین کرده ام « ایران بین سه جنگ سرد » . این تز خود من است . به صورت پراکنده چیزهایی را درباره اش یادداشت کرده ام . اما فرصت نیست . فرصتی بیش از این ها می خواهد که بنشینیم و آن را دقیق بررسی و تحقیق کنم . حد اقل یکی دوسال کار تحقیقی ثابت و کامل می طلبد که من ندارم و نمی توانم پیدا کنم .
برای که این حرف ها را می زنم . برای چه ؟ هیچ . برای دل خودم . برای اینکه سبک شوم . برای همان خوانند ناشناسی که تصور می کنم شاید یک روز به این وبلاگ تنها و درمانده سری بزند . به چه کار او می آید ؟ نمی دانم . دلم خیلی گرفته است . خیلی دلم گرفته است . دایم درگیر کارهایی می شویم که نباید بشویم . دایم برسر راه خود سنگ ها و موانعی می بینیم که نباید باشد . فقط داریم عمر تلف می کنیم و این بزرگ ترین غصه من است . بزرگ ترین غصه ای که روی دلم سنگینی می کند . فردا چه خواهد شد . فرداها چه خواهد شد . خدایا کمکم کن . به قول مادر مرحومم برای همه بساز . برای من هم بساز .