بازی خورشید و دریا
صبح ها که خورشید بر سطح دریا می تابد منظره زیبا و چشم نوازی را خلق می کند . به نظرم خورشید صبح گاهی در کنار دریا همیشه خمار و مست است . آشکارا تلو تلو می خورد و به سختی خود را از سینه کش آسمان بالا می برد . شعاع هایش همه چنگک هایی که خورشید به وسیله آنها تلاش می کند خود را به اوج برساند . تابش نور خورشید بر آب آبی دریا همیشه تلالو خیره کننده ای دارد . بازی آب و آینه شروع می شود و تو را وسوسه می کند لباس از تن بدر آورده و به آب بزنی . خنکای آب و گرمای خورشید لذت بخش است . هر بار که خود را در آب فرو برده و سپس بر می آوری این لذت را می شود مزه مز ه کرد . رفته رفته اما آن خورشید مست صبح گاهی جایش را به سلیطه ای آشوب گر و آتشین مزاج می دهد . گرم و سوزاننده . کولی وحشی تباری که تیرهایش را به سمت تو روانه می کند . وقتی در عمود آسمان قرار گرفته باشد گویی دیگر هیچ کس را بنده نیست . هیچ ترحمی نمی شناسد . آنچنان تو را در زیر تیرهای آتشین خود می گیرد که چاره ای جز فرار نداشته باشی . همین طور به حملاتش ادامه می دهد تا هیچ جنبده ای را یارای ماندن نباشد . هرکس باید خود را به سایه درختی ، خانه ای ، عمارتی بکشاند و برای لحظه ای هم شده از آن آتش باری بیرحمانه نجات دهد .
رفته رفته هرچه به غروب نزدیک می شویم بازی خورشید و دریا نیز رنگ دیگری به خود می گیرد . تا نزدیکی های غروب خورشید همچنان سوزاننده است . اما ناگهان با نزدیک شدن به غروب تابش خورشید می شکند و هنگامی که مایل شد بازتاب نور در دریا به صورت کهکشانی ظهور می کند . راهی طلایی رنگ بر سطح آب ترسیم می گردد . جاده ای که گویی خورشید از نزد تو به آنجا رفته و درانتهای همین راه ایستاده و با اغواگری تمام تو را دعوت می کند تا به سویش بروی . به جای خشکی پا بر آب بگذاری . آب آینه جهانی دیگر است . جهانی سیال ، عمیق و بی کرانه . هرچه خورشید در افق بیشتر فرو می رود این راه نورانی تر و فریبنده تر جلوه می کند . خورشید اما جایی برای درنگ نمی شناسد . سفر روزانه اش بی وقفه ادامه دارد . فاصله خورشید تا سطح دریا کم و کم تر می شود . دراین فاصله صدای موج های دریاست که به گوش می رسد . هرچه بیشتر در سکوت باشی این صدا را بهتر می شنوی . خورشید با رسیدن به سطح آب کم رنگ تر می شود . گویی احساس می کند لحظه خداحافظی و مرگ امروز فرا رسیده است . دیگر آن تابش سوزان را ندارد . غمگین و بی حال جلوه می کند . حتی می شود به صورت مستقیم به چشمانش خیره شد و نگاهش کرد . رفته رفته بیشتر فرو می رود . آنقدر پایین که لبه های خورشید به موج دریا اصابت می کند . دریا همچنان نفس می کشد . صدای امواج در گوش تو موسیقی باشکوهی را به ترنم گذاشته است . دامن خورشید خیس می شود . باز صدای امواج به گوش می رسد . خورشید در آب افتاده است . تا نیمه فرورفته است . باز هم بیشتر . آه . خورشید غرق می شود . تنها بازتاب نور در آسمان است که این داستان را روایت می کند . از خورشید دیگر اثری نیست . صدای نفس دریا به صدای غولی تبدیل می شود که گویی طعمه ای را در خود بلعیده باشد . سایه ها کش می آید . تاریکی فرا می رسد و همه چیز و همه جا را در مغاکی هولناک فرو می برد . از دریا صداهای مخوفی به گوش می رسد . شب فراز آمده است . از خورشید خبری نیست .